خرید بک لینک

درباره سایت

نوستالژی باطعم سیگار

♥تنهایی رو دوست دارم/ باور دارم که تنها بودن بهتر از با هر کس بودنه♥ . . ♥بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن ، شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی ...♥ ♥من در تنهاترین قبر این شهر خفته ام ...♥ ♥صدای کلاغها را می شنوی ؟ دارند برایم فاتحه می خوانند ...♥

امکانات وب


-->-->-->

-->-->-->



روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسماعیلی تاريخ: جمعه 18 مرداد 1392 ساعت: 1:59

صفحه بندی