
دستت می سوزد با سیگار !
به خودت می آیی ، یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ، نه دستی که شانه هایت را بگیرد ، نه صدای که قشنگ تر از باد باشد ...
تنهایی یعنی این ...

بی تو نه شعر می چسبد
نه مرور خاطره
نه سیگار
من دلم آغوش می خواهد ، می فهمی ؟؟؟

زندگی مثل سیگار است ، روشن که شد ، بکشی یا نکشی ، تا انتها می سـوزد !

حس آن ته سیگار مچاله
حس آن شاخه شکسته روی زمین
حس بیمار در کما رفته
حس آن بره که گرگ نشسته برایش به کمین
حس تنهایی و رخوت
حس جان دادن تو خلوت
حس مرگ دارم امشب !

فکرش را هم نمیکردم
روزی سیگار بکشم
حالا سالهاست که سیگار مرا میکشد
چای ، مرا میریزد
آینه ، سراغ دندان هایم را میگیرد
حال ریه ام را می پرسد
من به ناچار با موهایم ور میروم . . .

سیگاری گوشه لبم بود و دنبال کبریت بودم ...
گفتم آقا آتیش دارید ؟
گفت تو جیبم نه ... اما تو دلم هست ...
به کارت میاد ؟

و اینک تنها از ابری که از سیگارم بلند می شود ، امید باران دارم ... !!!
