قصه را شروع کرده بودی که بشود که بروی که سیگار بکشی و چشمانت را خمار بگیری توی چای و دود و کافه. موهایت را تاب داده بودی که کنج لبانت خال بگیرد و بالا بروی و پایین. قرار ولیعصر بود و آخرش انقلاب بود، اصلا قرار تو بودی، قرار این بود خیابان شوی و سنگفرش. قرار بود خطوط ممتد را بروی تا به تهش برسی. به تهش رسیدی؟! به تهِ خیابان رسیدی؟! به تهِ آبنبات چوبی رسیدی؟! به تهِ سیگار رسیدی؟! به تهِ خاقانی چطور؟! رسیدی؟! به تهِ چراغ قرمزها رسیدی؟! به تهِ جنگل، به کلبه، به هم آغوشی، به خواب... رسیدی؟! من اما رسیدم. جاده را تا تهش رفتم و ممتد ها را قطع کرم که پشت چراغ نمانم. همین که می رفتم چشمانت توی چشمانم سُر می خورد، لبانت را می گزیدی که یادت بماند مستی.
"یه پیک بریزم؟! سیگار، سیگارو از گوشه لبت جدا نکن."

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
7 مرداد
1392 ساعت: 17:15