
فتم به همان خیابان , همان خیابانی که از دخترکی کبریت میخریدم
از دور دیدمش صدایش کردم سلام دخترک
برگشت
همان دختر بود ولی تغییر کرده بود
...مانند مدل ها آرایش کرده بود
...در دستش دیگر کبریت نبود سیگار بود
گفتم خوب کبریت مشتری نداشت سیگار فروش شده
گفتم یک بسته سیگار بده
گفت:"دیگر کبریت فروشی نمیکنم , سیگار هم نمیفروشم, چیزه بهتری دارم میخری؟"
گفتم:چه میفروشی دخترک؟
گفت:تن میفروشم که از گرمایی کبریت هم داغ تر است ,تو را بیشتر از سیگار هم آرام میکند!
فقط برگشتم و راه رفتم
آری حتی دخترک کبریت فروش قصه ها هم فاحشه شده...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
7 مرداد
1392 ساعت: 16:54